تبليغاتX
نامه ای به دوست

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

ومن شمع می سوزم  ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

 

   ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 6:15  توسط محمد  | 

....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 6:15  توسط محمد  | 

کربلای معلّی

ارتباط مستقیم با حرم امام حسین و حرم ابالفضل العبّاس علیهما السلام

دوستان عزیز ، در این ارتباط روحانی ملتمسین دعا را فراموش نکنید

التماس دعا

توجه : کاربران گرامی ، با عرض پوزش ، در صورت عدم پخش تصویر، ارسال کنندهء مبدأ دچار مشکل می باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 0:41  توسط محمد  | 
 

اين نيز بگذرد مثل تمام اتفاقات خوپ و بد زندگي مثل همه دوست داشتنهاي كه در ته صندوق خاك خورده زمان مخفي شد وگردي از فراموشي پوشاندش اين نيز بگذردمثل همه اشكهاي كه در انزوا ريخته شدو هيچكس نفهميدشان اين نيز پگذرد مثل زندگي

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 0:35  توسط محمد  | 
خدا را چنان پرستش کن گوئی او را می بينی؛ و اگر تو او را نمی بينی او تو را می بيند .......... کاش رسم دوستی را ساده تر .... مهربانتر ..... اسمانی تر کنیم . کاش در نقاشی دیدارمان ، شوق را ارغوانی تر کنیم . ما همه روزی از اینجا می رویم . کاش این پرواز را باور کنیم 

باید باورکنیم این سفری است که هیچ بنده خدا ازان سفرانکارکرده ...نمیتواند

باز گویم غم دل را که تو دلدار منی
درغم و شادی و اندوه عالم یار منی
جز گل روی تو ام در دو جهان یاری نیست
چهره بگشای ز رویم که تو غمخواری نیست
چشم بیمار تو ای می زده بیمارم کرد
پای بگذار به چشمم ه پرستار منی
محرمی نیست که مرهم بنهد بر دل من
جز تو ای دوست که خود محرو اسرار منی
زاری از غمزه غم زای تو پیش که کنم
با که کویم که تو سرچشمه آزار منی
بر گشای موی خم اند خم و دست افشان باش
به خدا یار منی،یارمنی،یار منی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 12:8  توسط محمد  | 
وای من از قلبهای سوخته

دیده گانی که به دستم دوخته

در به روی هر مسلمان بسته اند

آبرو را کرده اند , اندوخته

چون که آید , دردمندی در برم

یا یتیم خسته,می کوبد,درم

درب رحمت را به رویش , سد کنم

وای از این العفو من, یادم که رفت

میتوان دلهای خون را شاد کرد

دردمندان را زه غم ,آزاد کرد

میتوان دست یتیمی را گرفت

 دردمندان را کمی , دلشاد کرد

میتوان در پای ایمان ایستاد

میتوان تا در دم جان ایستاد

میتوان با تکیه بر ایمان و عشق

همچو سدی , رو به طوفان ایستاد

عشق چشم و گوش و پا و دست نیست

عاشقی جز یک دل سر مست نیست

عشق را پرسیدم از مجنون و گفت:

عشق لیلی جز به دل پیوند ,نیست

میتوان بی چشم هم تصویر دید

میتوان بی گوش هم رمزی شنید

میتوان بی دست هم دستی گرفت

میتوان بی پا , به سر منزل رسید

عشق باشد وادی بی منزلی

وای بر بی حاصلی های دلم

وای من ,گر بشکند پای دلم

پایم از ره مانده , دستم را بگیر

اشک میریزم , به پهلوی دلم

ای خدایم ,ای خدایم, ای خدا...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:41  توسط محمد  | 
بس شنيدم داستان بي کسي بـس شنيدم قصه دلواپسي قصه عشـق از زبان هر کسي گفته اند از ني حکايتهابسي حال از من بشنو اين افسانه را داسـتان اين دل ديوانـه را چشمهايش بويي از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گويـي از با من نشستن ننگ داشت عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست ليک با عاشق نشستن عار نيست کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن سوختن در عشق را ازبر شديم آتشي بوديم و خاکستر شديم از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم واي بر اين صيد و آه از آن کمند پيش رويم خنده، پشتم پوزخند بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان گفتند و دل نشـنيد پند پيش از اين پند نهان دوستان حال هـم زخم زبان دوستان خانه اي ويران تر از ويرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گويم که من ديوانه ام تا به کي آخر چنين ديوانگي؟ پيلگي بهـتر از اين پروانگي! گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه دل شبي دور از خيالش سر نکرد گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟ بس کشيدم آه از دل بردنش آه! اگـر آهم بگيرد دامنش با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم دل سپردن دست او ديوانگي ست آه!غير از من کسي ديوانه نيست گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بيمار من است فکر مي کردم که او يار من است نه، فقط در فکر آزار من است نيت اش از عشق تنها خواهش است دوستت دارم دروغـي فاحش است يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟ وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟ مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:18  توسط محمد  | 
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 21:17  توسط محمد  | 

بگیر این گل از من , یادبودی

که تنها لایق این گل تو بودی

فراوان آمدند این گل بگیرند

ندادم , چون عزیزمن تو بودی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:56  توسط محمد  | 

وصیت یک عاشق به عاشقان

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند ، اگر عاشق شدند وابسته نشوند ، اگر وابسته شدند مجنون نشوند ، و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند ....

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد ....

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد ...

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد ...

رسم عاشقي دوزخ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سر لوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد ...

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس ...

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد ...!

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذراندن لحظه هاي زندگي ... !

با هدف عاشق شويد و با عشق عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد ... !

 

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 22:56  توسط محمد  |